شمس الدين حافظ

537

سفينه حافظ ( فارسى )

مرغان باغ قافيه‌سنجند و بذله گوى « 1 » * تا خواجه مىخورد بغزلهاى پهلوى جمشيد جز حكايت جام از جهان نبرد * زنهار دل مبند بر اسباب دنيوى خوش فرش بوريا « 2 » و گدائى و خواب امن * كاين عيش نيست در خور او رنگ خسروى درويشم و گدا و برابر نمىكنم * پشمين كلاه خويش به صد تاج خسروى اين قصهء عجب شنو از بخت واژگون * ما را بكشت يار بانفاس عيسوى چشمت بغمزه « 3 » خانهء مردم خراب كرد * مخموريت مباد كه خوش مست مىروى دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر * كاى نور چشم من بجز از كشته ندروى مى خور بشعر بنده كه دل‌تنگيت مباد * بعد از تو خاك بر سر اسباب دنيوى ساقى مگر وظيفهء حافظ زياده داد * كاشفته گشت طرهء « 4 » دستار مولوى « 5 » [ 489 اى در رخ تو پيدا انوار پادشاهى ] 88 شماره مسلسل 699 اى در رخ تو پيدا انوار پادشاهى * در فكرت تو پنهان صد حكمت الهى كلك تو بارك اللّه « 6 » بر ملك و دين گشاده * صد چشمه آب حيوان از قطرهء سياهى بر اهرمن « 7 » نتابد انوار اسم اعظم * ملك آن تست و خاتم فرماى هر چه خواهى در حشمت سليمان هركس كه شك نمايد * بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهى تيغى كه آسمانش از فيض خود دهد آب * تنها جهان بگيرد بىمنت سپاهى گر پرتوى ز تيغت بر كان و معدن افتد * ياقوت سرخ‌رو را بخشند رنگ كاهى دانم دلت ببخشد بر عجز شب‌نشينان * گر حال ما بپرسى از باد صبحگاهى ساقى بيار آبى از چشمهء خرابات * تا خرقه‌ها بشوييم از عجب « 8 » خانقاهى باز ار چه گاهگاهى بر سر نهد كلاهى * مرغان قاف دانند آيين پادشاهى

--> ( 1 ) بذله‌گو يعنى لطيفه و سخن دلكش گو ( 2 ) بوريا يعنى حصير ( 3 ) غمزه ناز و كرشمه و اشاره با چشم و ابرو ( 4 ) دستهء موى تابيده - گيسو - دنباله دستار و عمامه و بطور كلى ريشه جامه و دستار ( 5 ) دستار مولوى نوعى كلاه يا عمامه كوچك . ( 6 ) بارك‌الله - خدا مبارك كند و بركت بدهد ( 7 ) اهرمن - مظهر شرّ - شيطان ( 8 ) عجب يعنى تكبر و خودخواهى